واژه های خیال

نه تو می مانی و نه اندوه
 
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
 
به حباب نگران لب یک رود قسم،
 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
 
غصه هم می گذرد،
 
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
 
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط واژه نظرات ()

دلم هوای دیروز را کرده

هوای روزهای کودکی را

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی را

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشید

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم

دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند؟
نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط واژه نظرات ()

آدم ها مثل خانه ها هستند با زیر زمین ها، اتاق های زیر شیروانی، دیوارها، بعضی وقتها پنجره های بسیار روشنی که رو به باغ های بسیار قشنگ باز می شوند. من از جنس سنگ های محلیم...سفت،فرسوده،اما محکم...
(کریستیان بوبن)

نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط واژه نظرات ()

 

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش رابفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط واژه نظرات ()


Design By : Pichak