بی تو ...

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفرکردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیافتاده به راهی که گذشتی

خود در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟!!!!

نتوانم٬ نتوانم

بی تو من زنده نمانم...

                                هما میرافشار (در پاسخ به شعر کوچه فریدون مشیری)

/ 1 نظر / 6 بازدید
کوچه گرد...

وای از آن شعر، شعر كوچه ! واي از آن شب، شب مهتاب ! واي از شوق ديدار... حتي در خواب بي تو بودم...تك و تنها، دور از همه غمها با تو اما، عشق آمد و من رفتم تو رويا... از غم دوري تو شعر سرودم شعر كه نه!... حرف دلم بود كه دگر بار بريدم! همه اميد به آن لحظه كه آيي به سراغم... شوق ديدار تو بود، ديدار نبود! عطر صد خاطره بود، يار نبود... يادم آيد كه شبي، از اين كوچه گذر كردي شعر خواندي و نوشتي و... ياد داري كه به من گفتي حذر كن؟ گفتمت با من از اين جاده گذر كن وای... وای که بی تو به چه حالی از اين کوچه گذر كردم دل دادم و دل بستم و... گنه كردم! تو نداني... تو نداني به چه حالم مانده ام در پس مرداب دلم فكر رفتن، يا كه ماندن گم شده روز و شبم... [گل]