دستهایم خالیست ...

دستهایم خالیست

خالی از وسعت با هم بودن،

چشمهایم خالیست

خالی از سایه سنگین نگاهی عاشق،

دل من پر اندوه

همچو سنگینی خاک،

روح من پر شده از تنهایی

همچو مرغی غمگین

در نهانخانه یک شاخه خشک،

دستهایم خالیست

خالی از وسعت با هم بودن،

در کنار تو پر آواز شدن،

در کنار تو به تنهایی و غم خندیدن،

با تو همدم بودن،

با تو همراز شدن،

با تو دمساز شدن،

با تو آغاز سخن از همه چیز،

با تو ماندن.... بودن،

آرزوی دل تنهای من است

لیک با این همه امید دراز

دستهایم خالیست...

/ 2 نظر / 32 بازدید
کوچه گرد...

قصه من و تو از آنجايي آغاز شد كه عكس چشمانت در حوضچه خانه قلبم افتاد... قصه من و تو از آنجایی آغاز شد که شاعرانه از تو و چشمانت نوشتم... قصه من و تو از يك نگاه ساده اما عاشق آغاز شد... قصه من و تو آغازش از كوچه هاي دلم بود و ادامه اش در واژه هاي خيال... قصه من و تو از آن کوچه پر خاطره آغاز شد... قصه من و تو آغازي دوستانه داشت، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه شد... تو آمدي در خوابم، تعبير خوابهايم شدي و نشستي در سرزمين روياهايم و آن احساس پاک و آن صدای مهربانت را به من هديه دادی... چه زيبا آمدي و چه زيبا بر روي ماه نشستي... قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتهاست... قصه من و تو قصه يك روياي زيباست... قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است....... [گل][قلب]